|
فرا اندیشان
|
هرگونه اشتباهی در اسامی وتاریخ ها غیر عمد و با تذکر دوستان به سرعت اصلاح میگردد
زیبا
راهی آموخت
بر قیامتم
تا خود نامه اعمال بر دستم دهم
بی راز بی پروا
سرگذشتم
سیا

یلدایم شکفتنی در بیست و دومین برگی از آذرین خزان سال 35
گویند پیش از سپیده دم تا با مهر چشم گشایم
از مامی سپید ریشه کوکب (کاپتالین فکری تنها فرزند سید احمد و الکساندرا واسیلونا پلی کارپف فرزند واسیلی و مارفا...... بیشترش را نمی دانم ) که پس از مرگ مبهمش دریافتم تزاید گناه آلود میلادم را ...............
پدرم حید ر فیض ترک تاز
(حیدر فیوضی ماکویی قبل ازتولد پدرش فوت کرده ومادر را سر زا از دست میدهد عمویش سرپرستی او را بر عهده میگیرد عمو زاده دیگری داشت جما ل
بابوس وکاپا حیدر وکاپتالین
نامم در پشت هیچ مقدس کتابی نگاشته نشد
وروایتی نیست از اذانی در گوش
نام روسیم سیروژ (معادلی بر سیروس وکوروش که سیاووش گشتم (فرزند حیدر به شماره شناشایی 2186 صادره از تهران)
پالینا (پریوش )
در خیابان مخصوص کوچه تقی زاده که یکی از محلات ارامنه وآسوری نشین تهران بود متولد گردیده بود در اول مرداد 1329 که پس از فوت پدردریافتیم که برای ورد به این کره خاک شتاب زیادی داشته و5/ 6 ماهه متولد گردیده! ویا شاید هم بارداری قبل از ازدواج تنها اشتراک پالینا با مادر, بی ربط نبود پدرم میگفت در بیمارستان عوضش کردند..........
متولد خیابان قصر الدشت کوچه اردلان بن بست برق پلاک 20 خانه ایکه گویا با فروش زمین نیروهوایی ومشارکت مادرم خریده شده بود که در 17 سالگیم فروخته شد وپدر منزلی در گوهردشت خرید ماوای فراربا شراره
خواهری دارم فنجانی از دریا
(یک فنجان از دریا نام وبلاگش است آنگونه مینویسد که آرزو دارد)....................
مادرم کارمند اداره بازرسی راه آهن(ماشین نویس) پدرم استوار بازنشسته نیروی هوایی با توجه با اشتغال مادر بابوسم (بابوشکا در زبان روسی به معنای مادر بزرگ)
تا 7 سالگی نگهداری من را بر عهده میگیردوبه قولی تا زمان مدرسه بیشتر روسی صحبت میکردم و6 روز از هفته را نزد بابوسم بودم آخر هفته ها به منزل پدرم می آمدم وبا توجه به بداخلاقی پدر خواهان برگشت سریع

اندکی بیاد دارم از آن دوران
خانه ای بی سند قدیمی واقع در جلالیه بالاتر از آب کرج رو بروی اسب دوانی ده متر میر کوچه باغ نو پلاک18که اکنون بر سرش جنگی داریم ..........که در پالینا میخوانید
|
Imvo با ریاست دادا در کالیفرنیا و کانادا و ایران باقی مانده و از گروه کوهنوردی کوه زاد تنها جعبه کمکهای اولیه اش باقیست و عکسی از اولین سنگ نوردی تجربی با 15مترطنابی که رضا اردلان از منزل آورده بود در منطقه بند یخچال بی هیچ آموزشی
کوه زاد
![]()
نادر میلانی در حضوری تصادفی در کلاس آموزش سنگ نوردی اولین مربی مان بود که این شعر را بر ترانه دیوار سنگی گوگوش برایش سرودیم وبر تیر چراغ برق چسباندیم به استهزا کدورتی از نادر بوجود امده بود
پشت یک دیوار سنگی نادر میلانی نشسته
با میخ و طناب و حلقه داره می نورده صخره
صخره از سنگ سیاهه سنگ سخت و سرد خارا
زده میخ اهنین نادر میلانی به صخره هه هه هه هه هه هه
گاهی وقتا پاندول میشه نادر میلانی ز صخره
گاهی وقتا هم میشینه تورکاب با میخ و حلقه ..................

مهاجر
ازدنیای حقایق آشکار
به دنیای مبهم حقایق
آزادی معنایی دیگر یافت پنهان چلیپا نمایی کوچک از فریب
من از کربه ای شکل این کره خاک
به شمالین- مدعا زورق نوح
Canada
مهاجرم

رزومه و کاور پیج زندگی
در جستجوی نان آرامش سقفی
........................................
که گل _سرخی به تساوی تقسیمش کرد
ماهی- کوچک –سیاه
را ارس در ربود
در اقیانوسی منزل داشت
...................................پروازماندنی
آنگاه که قطره های باران اوج میگیرند
واژگون
تا که مردابی را
بی درودی بر آشنایی
زمستان غریبی بود
هیچ کس ما نشد
دستی میان دشنه ودل نیست
....................................
سیاووش پای بی آبله
از آتش محک سر فراز
یا آرش جان خود بر تیر کرد
فرهاد کوه را جاری
کاوه کاویان برا فراشت درفش
وگل سرخی بر سینه نشاند
شقایقی از سرب
آدمیت زنده گشت
گرچه ( آدم ) مرده بود
گالیا پای کوبان
برخون سرانگشت دختر کویر
بر فرش
.
.
.
عشق خاکستر ققنوسیان شد
……………………………….

مانا ترین پیمان
نمی بارم تورا
.....................................
آن گاه
سهمی خواست از حاصل دگری
بازور و ریا وجعل
بازی کودکانه
جنگی شد
وخشم آفرید
این زبان آور ابزار ساز
و پر سیاووشان در آتش بسوخت
.........................................
آشکار نباشد چه گاه
بی شک باوری پیش بینانه بی شک
جانداری شکل یافته از دانه
دوو پایی راست قامت گشته
خمیده پایین آمده از دار
پناهی در حفره ای در کوه
در گله ای بی آوا
مگر فریاد_ سکوتی
پژواک سکوت فریادی
سر بر آسمان یوغی بر گردن
تاباران
چشمش بربندد
گناه آلودآیین تزاید
نیاز
خمید قامتش
تا خاک کاود
آتش
آموزاند
سختی و پایداری
ابزاری سنگی ومفرغ
[زمین
آب
کار را
مالکی نبود]
حیوان دست آموز را وفا آموخت
مرکبی رام کرد
شیری دوشید
رشتن آموخت
ریسید ن
تازیانه بردگی
برا فشاند
با خیش سر انگشت
بارور سازد
گندمی
با خون رگ و پیشانی
داسی گردنش برید
دانش
اندیشه
چرخ
هرم
اهر̓ م
پتکی بر سرش بکوفت
قبیله ساخت
تا دستان بسیار
گره گشایند
رسنی بر گردن شد
فندبل وار
چندی در میله ای دیوار
چندی در انتظار دار
معجزتی شد
آزادی
محدودومشروط
که نفس شمارند
زیادتت نباشد
پژواک
بپایان رسیدیم اما نکردیم آغاز ،
فروریخت پر ها نکردیم پرواز ،
ببخشای ای روشن_ عشق برما. ببخشای!
ببخشای اگر صبح را مابه مهمانی_ کوچه دعوت نکردیم
ببخشای اگر روی_ پیراهن_ ما نشان_ عبور_ سحر نیست ،
ببخشای ما را اگر از حضور_ فلق روی_ فرق_ صنوبر خبر نیست.
نسیمی گیاه سحر گاه را،در کمندی فکندست و تا دشت_
بیداریش میکشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم،
در آنسوی_ دیوار_ بیمیم.
ببخشای ای روشن _عشق برما ببخشای!
بپایان رسیدیم، اما، نکردیم آغاز
فرو ریخت پر ها نکردیم پرواز
شفیعی کدکنی(م.سرشک) از منظومه بوی جوی مولیان
هجرت
اما
آرامش_ زمان _بازمانده
خود را باور دارم
بها خواهم داد
همان گونه که جاری
همزبانانی
همدل
هم درد
کهنه یا تازه
باورم دارند
در اینجا
اتاقی نام من دارد
آرمگاه خستگی هایم
بام کوتاهی
بقا از من
[یاد یارانی از آن دوران
شرار_ چشم خندانی
ودستی گرم بر آلام
ساحرآبگینه چشمی
پژواک باوری از من]
نمی گویم
نتوان
آنجا را
باوری سازیم
آزمون را زمان کوتاه
مجالی کم
توان محدود
وسد بسیار
گامها کند
[پس آن چند گامی که پیش
پس آنگاه نگاه انتظاری
زخمه ای بردل ]
نی ام آن دستی داز
بی پاسخ وام
نه قلبی سرد نگاهی دور
درآنجا خانواری مردمی
بی باوری از من
نیازم تکه ای کاغذ
که آزادم سازد در سفر بر پهنه _ی این خاک
نیست
پر پروازم را
وز کدامین آشیان
کدام درنا
وام گیرم؟
بها یی فزون از من نخواهد
همدلی خواهم هم درد
که باور دارد این ره نیست
بی انجام
در صدایت
یا کلامت
نمی یابم دلیل اشتیاقی
ندیدم خود را
در آیینه چشمت
روشن و شفا ف
یا که نیستم
یا که ......
یا که چشم بستی
نمی خواهم تلاطم
آرامشت را
نی برای خود
نی قبیله
..
....
.......
..........
فرا تر
سیاووشان پای بی آبله .......
در سالگرد میلاد87 تا........؟
راست میگفت همسایه
گفته بودی
{آب را بر باغچه _ی کوچک
منزل مادرمان باید بست
تا که ریشه خشک شود }
تو فقط میوه را می چیدی
بی دغدغه از حضور زخمی بر دل
چه رستگارانه ندانست
هیاهوی فنجانی از دریا
5/9/87
دویچم گویی

باورم از راز هستی
شدن
یگانه گونه ای از دوگانه تفکر رایج _در جدال
اولایی شعور بر هستی
یا هستی بر شعور
مجادله ای دیرین
چندین هزاره
فکر میکنیم که هستیم یا که هستیم که فکر میکنیم ؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ار تالس تا کنون
بی نیاز از پیامبرانی چوپان
بر گله انسان
در هجوم گرگ
بی نیاز از بهشتی اهدایی
در ترازوی
ثواب و ناثواب
بی نیاز از امری به معروف
نهی ای از منکر
سیبی از درخت می افتاد
هزاران سال می افتاد
یکی دریافت رازش را
تکامل یافت
بسته/ بستکی/ هم موج
در پیوند با تاثیر بر ناظر
خدایانی ساختیم
بی شمار
کنون
خدایان ناظران را
رفاهی نیست در جماعت با کوانتوم
سبز یا قرمز
رنگ دیگری باید
با فرا باور روان بی شک معنا

سیاووش
حیاتی در قطره
کیستم ؟
استن را زنجیری ست کران بر پای
راکد قطره ای از رود گر بماند
مردابی است
.. چه شدم وخواهم شد
خواهدم شد را معجزتی باید تا دانستن
پس تا پسین تا شمایان گویید
اینگونه شدم جاری
قطره ی باران شفاف وپاک وراستین
تصادم دو ابر سبک و مبهم
چونان انفجار آغازین
برفراز گربه ای شکلی از این کره خاک
در راهی از این جهان بی پایان
در جوار بلندا کوهی سزاوار گام آرش
از مامی سپید ریشه
از کوکب
ابر دیگر را حیدر نام
فیض- ترک تازی بر بن سبیل گربه این خاک
در فلات سبز تهران
عاشقی را نام نهادندم
پای بی آبله از آتش محک راستین بگذشته
در پس سالها هنوزم جاوید
بیش نیم سده ای پیش
در بیست ودو مین برگ آذرین خزان (سیزدهمین روز واپسین ماهی از میلاد)
سیاووش
مام مامم مادری با مهر
آتشی پرویز
بام مام مامم خانه ای کوتاه
احمدی با فکر
خواهری دارم فنجانی از دریا
با ملک شویی از هر باد بر بلندای قله ای از قند با ....
...........................................
همسری از جنس آتش پاک
شعله ای شراره ای( محدود )
وعشق را در جعبه چوبین محبوس
باخود نیاورد
درهجرت
.................................................
کودکانی درک وسهند
حفره ای در قلب بجای پدر
هسته اندیشه-ی برتر
.....................................
دوستانی و ودانشی ودیگر هیچ
......................
پیشه ام
نوح گونه درکی از چوب
اندکی اندیشه
........................
کودکی هفت ساله جدا از مام
حرف اول که آموختم من
آ بود
آغاز انفجار و آفتاب
آسمان امد
آب و ابر و آدمی
آفتاب را ابری گرفت
آیشی بر خاک شد
قطره در آبکند
رودی روان
آبتاب
با دلیل جاری معنا
خاک را سبز کرد
اندیشه
آورد
از یقین
آ و دم در پی آگاهی آغاز
سر بداد
انسان را بزاد
افزار ونیاز
آور
آوا
آفریدن
ابتکار
آیین
یا که سبز گشت
یا که آبگند آزمند آدمی
آرمان آزادی و آزادگی
آینده شد
استواری استقامت
انقلاب
عشق آمد
عاشقی
آزمند ی
آرزو
اجتماع عاشقان
آمد پدید
قطره
رود
اقیانوس عاشق
تا که خاک آبگند
آزمند آدمی
سنک آمد کوه شد
شب چشم بند
جاری اما راه را
ره می گشود
شب که چون آیین
تار ریگی بر کویر
گور میخواست
بر برهان دلیل
امد اما
رفت
با یک آذرخش
نور
باور آورد
صبح را
آهن امد آبگینه آذرنگ
آری آمد
راز تسلیم ورضا
سر تصدیق یقین
آتش اما سوخت
سوزاند
گفت نا
نا بگفتا نیستم
هستم رها
آتش آهن را بسوخت
پولاد کرد
میله آمد نیزه شد
هم دستبند
تیر آمد رود ساخت
جاری سرخی بر طپش
پتک باید تا بکوبد
سندان چاره نیست
خسته معشوق
باز ماند
در نیم راه
...........................
انفجار نور
تاریکی
سنگسار
...................................................
اسارت رهایی از اعدام
آزمون مهاجرت
در ترازو میگذارندت
76points OK came in
هجرت
....................................تابعد
به هیچ کس
تنها تر از ما اوبود
درمیان نزدیکان!!!
چه رستگارانه در واپسین
پیام آورانی از شمالین غرب
حضوری در بدرود ؟
چه رستگارانه
مقدس هفت سال آخرین را
در خانه-ی بامی کوتاه
نه درمیان همسالان سالمند
ودیدار کوتاه ماهانه
ورستگارانه تر
ندانست هیاهوی فنجانی از دریا
بدرود ترا با دریایت تنها میگذارم
تا آسوده گردی
سیاووشان
شهریور 87